شاید بعضی هامون سنگدل باشیم که توی سن و مقطعی اعتمادمون شکسته شده باشه
اینقدر بهمون دورغ گفتن به خیلی چیزا بشیم بدببین یا بی اعتنایی
یا من یا خیلی های دیگه مث من
من مدتی مریضی ناعلاج داشتم اصلا توانایی نوشتن رو نداشتم خیلی هم دلم تنگ شده بود برای این وب
دوران زندگی بدی رو پشت سر میزاشتم
خیلی ها بهم بی اعتنایی کردن
اینقدر سرد و بی حس شدم کاری به کاره کسی ندارم
موقعی که دلت یه چیزی میگه عقلت یه چیزی دیگه
بدترین که ناراحتی دلت یه عالمه گریه میخاد
یه عالمه نوشتم و اومدم پست کنم دیدم بهتره پاکش کنم بعضی حرف ها جاش اینجا نیست
من هنوز اهل قبیله ی تَهَجُرم
ولی تو که شهر نشین روشن فکری
به چی دل خوش
برچسب: ماتمکده,
نویسنده: یونا اسدیان
چند وقت پیش داشتم یه چرخی توی اینترنت میزدم... چون نزدیک چندماه موبایل اندروید نداشتمچشمم خورد به یه سری دیالوگ های ماندگار
چند تاشون خوندم و دلم نشست یکیش خیلی توجهم رو به خودش جلب کرد
خلاصه چند روزی ذهنم خیلی درگیر شده بود
کلاه قرمزی : آره دیگه از بس بداخلاق بوده تنها شده
پسرخاله: شایدم از بس تنها بوده بداخلاق شدهچه خوبه یاد بگیریم لایه ی پنهان و زیر پوستی اطرافیانمونو کشف کنیموقتی کسی باعث رنج ما می شوددلیلش این است که او درون خودش عمیقن رنج می برد و رنجش در حال لبریز شدن است


نمیدونم باید چی بنویسم فقط میتونم بگم اگه کسی این وبلاگ متروکه رو میخونه برام دعا کنه
مدت ک نبودم درگیر بیمارستان بودم هنوزم هستم حدود 22روز تا بلاخره به واسطه کسی عمل شدم تونستم کمی به حال بیام بتونم بنویسم
ساعت 4صبح دارم با گریه می نویسم
امان از تنهایی وقتیایی ک یه چیزی به یادم میاد قلبمو میکوبه
گریه هامو ندید بلند بلند خندیدیه جوری ازت ضربه خوردم چندسال و چند ماه فقط حرص خوردم
اصن خندهاتو بکن گریه هات بامن تنهایی هات با من اشک چشمات با من
من یه بچه یتیمم که همه بازیش میدن نه عشق چیزی داره نه کسی رو دیده من سعی میکنم به
مشکلاتی ک برام پیش اومده فکر نکنم و حتی وقتی با درد زندگی میکنم درسته تو دنیا چیزی ندارم انصافا من
از مردن نمی ترسم فقط فقط یکم نگرانم که اون دنیا خیلی شلوغ باشه اخه من چجوری بگردم دنبال مامانم.
امروز از بیمارستان مرخص شدم بچه شمالم ولی علاقه زیادی ندارم به دریا وجنگل
این عکس هم تو راه خونه گرفته بودم
گاهی لبهای خندان بیشتر از چشمهای گریان درد میکشند